كنار خالي تو من...!
تقديم به دل تمامي كساني كه پدرشون و از دست دادن
دوباره تنگ ميشود ،
دلم براي ديدنت.
و چشمهايي كه كارشان،
يتيمي نديدنت.
و من سلام ميشوم ؛
و تو سكوت ميشوي.
چقدر تنگ ميشوم ز تو !
و مي ريزي از دلم .
و لب به لب پر از هواي بودنت؛
چقدر قشنگ مي شوم ز تو!
چقدر بزرگ ميشوي !
و رود ميشوي پدر ؛
درون باغ باورم .
و توي كوچه باغ شب؛
منم صداي پاي تو ؛
كنار پاي مادرم.
.....
كنار صف، چنارها
و زير ده، قدم زنان ؛
و ماهتاب سرد شب؛
تويي صداي پاي من.
صداي پاي خواهرم.
همان زمان كه سالها گذشته است.
تو ابر ميشُدي پدر!
و پيرمردهاي ده ؛
براي رفتنت چقدر !
چكّه چكّه آب ميشدند.
دلم گِرفته! سالهاست.
ِگرفتگي مَرامِ ماست.
تو اي مهاجر قريب ؛
و اي غريب آشنا ،
چقدر دور ميشوي ز ما.!
و دستهايِ كوچكم ،
چقدر نميرسد به تو !
تو اي سكوتِ نابِ من.
تو اي نگاهِ قابها .
و تو هنوز ساليان سال؛
همان سي و اَند ساله اي.
تمام سالهاي من !
تويي كنار اسم من !
دوباره تنگ ميشوم ؛
ز حسّ بي قراريت .
قيام ميكند دلم؛
بهانه ي ِ بهاريت.
و گريه ميشوم ز تو.
ترانه هاي خاليت.
كنارِ قابِ عكسِ تو ،
كه من نياز ميشوم ؛
پدر! سلام ميكنم.
تو هم نگاه ميشوي.
همان نگاهِ سالها ،
كنارِ قاب عكسِ من.
و من سكوت ميشوم.
كنارِ بغضِ سردِ تو.
.....
و تو چراغ ميشوي!
درونِ صحنِ صورتم.
ولي شكست مي خورم؛
در اين مصاف و تكّه تكّه ريز ميشود دلم!
و تو خلاصه مي شوي؛
درون بغض خسته ام.
بهانه غنچه مي كند؛
ز چينيِ شكسته ام.
و تو هنوز سردِ سرد.
و امتدادِ يك سكوت.
سكوتِ سردِ سردِ من !
چقدر سرد ميشود !
چقدر سخت ميشود !
كنارِ خاليِ تو ... من!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ